باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

فقط 2 روز دیگه مونده

سلام باران قشنگم فقط و فقط 2 روز به اومدنت مونده دیشب ساک خودمو آماده کردم امروزم بابا هادی رفت بقیه چیزایی که لازم دارمو بخره امشب میریم خونه ی خاله فرشته اینا برای خداحافظی با ایمان و مجو که فردا میرن آمریکا ایشالا به سلامتی برن مامانی امروز صبح که از خواب پاشدم تو خواب بودی تو دلم منم مثل همیشه اذیتت کردم بیدار شدی چی کار کنم دلم شور میزنه این 2 روزم بگذره بیای جلوی چشمام تا خیالم راحت بشه  
23 دی 1392

فقط 3 روز دیگه مونده

قشنگم نفس مامان فقط 3 روز دیگه به اومدنت مونده باورم نمیشه 9 ماه با هم زندگی کردیم و الان قرار بیای تو بغلم قراره چهارشنبه صبح زود بریم بیمارستان اگر تو این 3 روز دردم نگرفت اگر نه هم بهم آمپول فشار میزنن نمی دونی چقد ذوق زدم می خوام صورت قشنگتو ببینم مامانی همین الان تو دلم داری کلی تکون  میخوری جات خیلی تنگ شده آخرین سونوگرافی که رفتیم روز 18 دی بود که وزنت 2800 بود اندازه ی سرتم 89 که دکتر گفت میتونم طبیعی زایمان کنم و برای 25 دی بهم وقت داد خدایا خدت مواظب فرشته کوجولوی من باش
22 دی 1392

آتلیه بارداری

باران قشنگم برای عکسای بارداری زنگ زدم آتلیه هیمن وقت گرفتم برای 20 آذر ساعت 10 صبح اول رفتم آرایشگاه براشینگ کردم بعد با بابا هادی رفتیم کلی عکس انداختیم روز 5 دی نسیم جون زنگ زد که عکسا حاضره وای کلی ذوق کردم رفتیم عکسارو گرفتیم نمی دونی چقد قشنگ شده هرچی نگاه میکنم سیر نمیشم ازشون قرار شد وقتی شما به دنیا اومدی یه هفته بعد بریم تا کلی عکس خوشگل ازت بگیره  
7 دی 1392

هشتمین ملاقات با دکتر

باران جونم نفسم روز 3 دی دوباره وقت دکتر داشتم از این هفته به بعد دیگه تو مطب معطل نمیشم چون دیگه 35 هفتم شده قشنگم رفتم قسمت مامایی وزن و فشارم و گرفتن 2 کیلوی دیگه به وزنم اضافه شده یعنی کلا 12 کیلو تا الان فشارمم 11 روی 6 بودبعدشم رفتیم پیش دکتر بابا هادی راجع به هزینه های زایمان صحبت کرد یه کشت هم برام نوشت جون یه میکروب نباید توی بدن من باشه برای زایمان طبیعی برای یکشنبه ی دیگه 8 دی دوباره وقت گرفتیم
4 دی 1392

بابا هادی و باران

بارانم نمی دونی بابا هادی چه کارایی میکنه یعنی تو شدی همه ی دنیاش وقتی شبا میاد دستشو میزاره روی شکمم تو هم همین جوری تند تند تکون می خوری بابا هادیم کلی باهات حرف میزنه نفسم جدیدا خیلی سکسه میکنی روزی 2 یا 3 بار بابا هادی انقد قربون صدقت میره که نگو تازگیا دیگه تکونات مثل ماهی شده اما انقد محکم تکون می خوری که همه می بینن راستی چند روزه شبا خوابی تا صبح صبحم که پا میشم هنوز خوابی منم فشارت میدم بیدارت میکنم وای انقد خودم دلم میسوزه و پشیمون میشم اما خیالم راحت میشه بابا هادیم میگه بزن رخترم مامانتو بزن حقشه خلاصه نمیدونی چه روزای قشنگی و باهات میگذرونیم دیگه چیزی به اومدنت نمونده قشنگم   ...
4 دی 1392

هفتمین ملاقات با دکتر

روز 17 آذر هفتمین ملاقاتم با دکتر بود 33 فقته از بودن تو در وجودم میگذره دل تو دلم نیست که ببینمت نفسم این هفته یه نوار قلب ازبارن جونم گرفتن نمی دونی چقد خوب بود نیم ساعت صدای قلب نازت و شنیدم دکترم که دید گفت همه چی عالیه من چون می خوام زایمان طبیعی کنم برای 18 دی سونوی وزن گیری جنین برام نوشت راستی ضربان قلبتم 126 بود عشقم
4 دی 1392

هفتمین سونوگرافی(هفته ی 32)

باران گلم این دیگه آخرین سونویی بود که تورو انقد قشنگ و واضح دیدم 13 آذر رفتیم سونوی دکتر لاریجانی وزنت 1800-1900 بود ضربان قلبتم 130 بود اول من رفتم تو همه چیزو چک کرد بعد بابا هادی و صدا کردن اومد تو خانوم دکتر همه چیزو توضیح داد کلیه ها معده دست و پای کوجولوت منم ازش پرسیدم دخترم مو داره گفت آره ببین اما زیاد نیست الهی من فدای اون موهات بشم بعدشم دکتر یه نگاه به من و بابا هادی کرد گفت نمی دونم شبیه کدومتونه کلش گرده شماها جفتتون کلتون گرده خلاصه کلی خندیدیم
4 دی 1392
1